که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کاین خمار خام است
گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري -------------------- داني كه رسيدن هنر گام زمان است
که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کاین خمار خام است
هزار مرتبه گفتند و باز نشنيدي
كنون سزاي ستيهندگيت را ديدي
گرسنه مير و به زنجير، كز چه رو اي شير!
به جشن شادي بوزينگان نرقصيدي؟
م. سرشک (هزاره دوم آهوی کوهی)
چند شب پيش، كه توفيق دست داد و رسانه ضرغامي را به تماشا نشستهبودم! و با ديدن اخبار شبكه استاني جان را ميافزودم!* خبري بياندازه مهم توجهم را جلب كرد. خبر نزديك به اين مضمون بود: مسئول ستاد اقامه نماز در مدارس استان خراسان در جمع ائمه جماعات مدارس شهرستان گناباد گفته بود در سطح مدارس استان خراسان رضوي بيش از 2000 نماز جماعت برپا ميشود و...
چرا كه شرم هميآيدم ز حاصل خويش
اين است
كه زمين چركين است!
محمدرضا شفيعي كدكني
ما کار خودمان را کردیم
ما دو صفحة روزنامه، از مرگ عجیب تو نوشتیم
و سخنگوی اصلاحات، به خبرنگارمان خندید (1)
ما خبر مرگت را در روزنامه تیتر یک کردیم (2)
"مرگ در اثر سرماخوردگی"
اما باید آدمفضاییها
با اسلحههای عجیب تو را هدف میگرفتند
تا ما هم
از دوربین تفنگ آنها
تو را در تلویزیونها و پایگاههای اینترنتی میدیدیم
باید صاعقهای از آسمان میآمد
و در آتشی سبز میسوختی
تا به چشم بیایی
یا دست کم باید زیباتر میبودی
و در حین بازگشت از کلاس موسیقی
با گلولهای مشکوک کشته میشدی
خواهرم هاجر نویدی
روستازادة جوانمرگ به تیر 1381
خواهرانم، برادرانم
درگذشتگان به تاریخ این خاک سرخ
باید مثل خواهرم ندا به خرداد 1388 میمردید
تا به چشم میآمدید!
شاید به احترامتان یک دقیقه سکوت میکردند!
علي محمد مودب
توضيح: هاجر نويدي دختري روستايي بود كه بر اثر بيماري ساده سرماخوردگي و تنها به سبب ناتواني مالي براي تهيه دارو از دنيا رفت. آنموقع پزشک مصاحبه شونده به روحالله بهرامی، خبرنگار ابرار، گفته بود: مرگ در روستای قلعهرئیسی (از توابع کهکیلویه)، ارزش خبری ندارد! و آنها همین را تیتر کردند.
(1) رمضانزاده سخنگوی دولت آنوقت
(2) روزنامه ابرار
ايراني به سر كن خواب مستي
بر هم زن بساط خودپرستي
كه چشم جهاني سوي تو باشد
چه بس تو نشستي؟
در اين شب سپيده تا دميده
تيغ شب به خونش در كشيده
اميد چه داري
ارزين شب
كه در خون كشيده
سپيده
تيغ برکش
آذر فشان،
نغمهها را تندری کن
در دل شب، رخ برفروز،
کار مهر خاوری کن
از درون سياهی برون تاز،
پرچم روشنايی برافراز
تا جهانی از تباهی وارهانی،
ديو شب را تير بر دل، برنشانی
با خواری در روزگار،
ننگ باشد زندگانی
مرگ به تا چنين زندگانی
ای مجاهد، ای مبارز، ای برادر
دل يکی کن، ره يکی کن، بار ديگر
راه بگشا سوی شهر روشنيها
روزگار تيرگيها بر سرآور
تصنيف «ايراني» با صداي محمدرضا شجريان نخستين آهنگي بود كه از «مشكاتيان» شنيدم، بيآنكه بدانم آهنگسازش كيست. سالهاي نخستين پس از پيروزي انقلاب بود و من كه از كودكي از شمّ موسيقي شناسي خوبي برخوردار بودم اين تصنيف شورانگيز را با گوش جان مينيوشيدم. آن سالها البته هنوز هنرمندان به شهروندان درجه يك و دو تقسيم نشدهبودند. نه مثل اين سالها كه بزرگانشان از جفاي نابخردان كنج عزلت گزينند و بيمهري بينند و بيمايهگانشان قدر بينند و بر صدر نشينند. اين بود كه آثار خوب موسيقي ايراني بيشتر پخش ميشد. سالها بعد بود كه نام و چهره «پرويز مشكاتيان» را بر پيشاني آلبوم «دستان» ديدم. اثري شورانگيز كه كار مشترك او بود با «شجريان»، در «چهارگاه». و همين اثر باعث آشنايي من شد با مشكات موسيقي ايراني و دستگاه «چهارگاه». از نخستين باري كه «دستان» را شنيدهام 20 سال ميگذرد. بر خلاف بسياري از آثار اهل موسيقي كه در سالهاي نخست از من دل ميربود ولي اكنون ديگر چنگي به دل نميزند، زيبايي «دستان» روز به روز بر من بيشتر متجلي شده و دلربايياش روزافزونتر. و بختيار بودم كه اين بختيار** موسيقي معاصر ايران از جمله نخستين اسباب آشنايي من با موسيقي شد.
نخستين آثاري كه از موسيقي اصيل ايراني شنيدم از استاد «شجريان» بود و آهنگساز جمله آنها «مشكاتيان».
دهه شصت بيشك دوره طلايي اين دو مويسقيدان بزرگ خراساني بود. دورهاي كه ديگر براي هيچ يك تكرار نشد. دورهاي كه با آثاري چون «بيداد» و «آستان جانان» آغاز گشت و با «سر عشق» و «دستان» و «نوا - مركبخواني» ادامه يافت و با «دود عود»،«جان عشاق» و «گنبد مينا» خاتمه يافت. اين كه ميگويم دهه شصت دهه طلايي اين دو مويسقيدان و بلكه موسيقي ايراني بود، بدان معني نيست كه اين دو هنرمند پس از آن افول كردند. بلكه بايد گفت پس از اين دوره نه آهنگسازاني كه شجريان با آنان كار كرد در قد و قواره او بودند و نه آوازخواناني كه مشكاتيان برايشان آهنگ ساخت از پس هنر او برميآمدند. سالهاي پاياني دهه شصت سالهاي جدايي« شجريان» از «مشكاتيان» بود و پيوستنش به گروهي چون «داريوش پيرنياكان» و «مرتضا اعيان» و «جمشيد عندليبي». مثلثي كه به هيچ روي توان برابري با «مشكاتيان» را نداشت. بل مقايسهشان با اين «پرويز» سرزمين موسيقي ايرانزمين قياس معالفارق بود. اين جدايي كه منشا آن جدايي «مشكاتيان» بود از « افسانه شجريان» تا سال 73 به طول انجاميد. در اين سال بود كه خبر كنسرت مشترك اين دو ستاره موسيقي ايراني به گوش رسيد. ماحصل اين همكاري كنسرت «قاصدك» بود، به گمانم در فرانسه، كه آلبوم آن به دليل محتواي سياسياش اجازه نشر نيافت. در اين كنسرت بود كه پس از مدتها شجريان و مشكاتيان در كنار هم ظاهر شدند. و تعريف و تمجيدشان از هم، مشتاقان را اميدوار كرد به سرآغاز فصل نويني ديگر براي پويايي موسيقي و هنر ايران. متاسفانه اين آخرين همكاري مشترك آنان بود. و جدايي آنان با هم تا همين يكي دوسال پيش ادامه يافت.
طي اين بيست سالي كه شنونده حرفهاي موسيقي اصيل ايرانيام حتا يك بار هم نام« پرويز مشكاتيان» را از رسانه به اصطلاح ملّي نشنيدم. خبر درگذشتش را هم نخست در سايت بيبيسي ديدم . البته پريروز بالاخره تلويزيون نام «مشكاتيان» را مطرح كرد و آن هم زماني بود كه خبر تشييع پيكرش را پخش كرد!
آري «مشكاتيان» براي نسل ما و خصوصا نسل پس از ما گوهري ناشناخته بود. نسل ما و خصوصا پس از ما از موسيقي فقط نام شادمهر عقيلي را شنيدهاست و خشايار اعتمادي و حسين زمان و مجيد اخشابي و در نهايت محمد اصفهاني (كه گل سرسبد به اصطلاح پاپ خوانها است) و در حوزه موسيقي اصيل هم پا را فراتر از افتخاري و مختاباد نگذاشته است:
جاي آن است كه خون موج زند در دل لعل زين تغابن كه خَزَف ميشكند بازارش
در هر صورت بارها گفتهام، اگر بتوان نام سعدي را از فرهنگ ايراني بتوان حذف كرد، ميتوان با نام«پرويزمشكاتيان» و «حسين عليزاده» و «محمدرضا شجريان» و «شهرام ناظري» و «محمدرضا لطفي» و... چنين كرد.
«مشكاتيان» بيشك يكي از بزرگترين نوابغ موسيقي ماست. اين نبوغ را هم در سنتور نوازياش ميتوان ديد و هم در آهنگسازياش. او يكي از موسسين گروه «چاووش» بود كه در اعتراض به جنايات رژيم گذشته از تلويزيون سابق استعفا دادند و با ساخت زيباترين سرودهاي انقلابي به انقلابيون پيوستند. سرودهايي كه در نخستين سالهاي پس از پيروزي بارها و بارها از راديو و تلويزيون پخش شد ولي خصوصا در سالهاي پس از جنگ، در راستاي حذف اين هنرمندان از حافظه مردم ديگر پخش نشد و يا در مناسبتهاي خاص مطلوب سياستگزاران رسانه لاريجاني و ضرغامي پخش ميشد. از جمله اين آهنگها ميتوان به اينها اشاره كرد: «ايراني به سر كن خواب مستي...» و «ايران خورشيدي تابان دارد...» و «همراه شو عزيز، تنها نمان به درد...»
با صداي «محمدرضا شجريان» و «مرا عاشق» با صداي «شهرام ناظري».« پرويز» در آهنگ «ايران خورشيدي تابان دارد» نبوغ خود را به نمايش گذاشت. آهنگ بديع، اركستراسيون قوي و تلفيق شعر و موسيقي اين آهنگ را با صداي حماسي «شجريان» به يكي از زيباترين سرودهاي انقلاب مبدل كرد. اثري كه ساخت آن در سن 25، سالگي نشان ازنبوغ ذاتي آهنگساز آن دارد. جالب آنكه «چاووش»يان، به محض پيروزي انقلاب، تمام آنچه را كه در دوران اختناق در خفا و در جاهايي چون زيرزمين منزل لطفي ساخته و ضبط كرده بودند، بي هيچ مزد و منتي به راديو و تلويزيون انقلاب تقديم كردند، تا دست انقلابيون در زمينه موسيقي خالي نباشد. ولي صد افسوس مخدومانشان بيعنايت بودند و كردند آنچه را كه نبايد ميكردند.
قلم در اين وادي سرگردان است و نميداند از چه بنويسد. از آهنگسازياش يا از سنتورنوازياش! «آستان جانان» نمونه برجستهاي است از سنتورنوازي مشكاتيان. روح آدمي سرگردان و حيران ميشود، خصوصا در چهار مضراب پس از تصنيف «آستان جانان». چهارمضرابي كه گويي خواننده را آماده ميكند براي بيان مویه کردن و شنوده را آماده ميكند براي گريستن:
سينه مالامال درد است، اي دريغا مرهمي دل زتنهايي به جان آمد، خدا را همدمي
چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو ساقيا جامي به من ده، تا بياسايم دمي
زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت صعب روزي، بوالعجب كاري، پريشان عالَمي!
آهنگهاي «مشكاتيان» نماينده تفكر عميقي است كه از آن برخاسته. علاوه برآن سازبندي خوب چه در آهنگهايي كه تنظيم آنها را خود بر عهده گرفته، و چه آثاري چون «دود عود» يا «گنبد مينا» كه تنظيم آن به عهده «كامبيز روشن روان» و «محمدرضا درويشي» است موجب ميشود يك ملودي را بارها بشنوي بدون اينكه ذرّهاي از تكرار آن ملول شوي. اين جنبه هم در «نوا» و «دستان» به خوبي مشهود است و هم در «دود عود».
«مشكاتيان» پس از جدايي از «شجريان» به همكاري با شاگردان او از جمله «ايرج بسطامي»، «نوربخش» و حتا «افتخاري» روي آورد.ارزش عمده اين آثار، به آهنگسازشان برميگردد تا خوانندگانشان. حتا در آثار «بسطامي». از برجستهترين آثار اين دوره ميتوان به «افق مهر» اشاره كرد كه در آن هر ازگاهي مرحوم بسطامي هم چند بيتي خواندهاست. آنچه اين اثر را بيشتر شنيدني ميكند، پيشدرآمد، چهار مضرابها و تصنيفهايش است. كه همگي در آهنگسازي نشان از نبوغ سازندهشان دارند. اين مساله در «مقام صبر» هم كه خوانندهگي آن بر عهده «عليرضا افتخاري» است نيز مشهود است. اين اثر كه مربوط به دوره اول افتخاري است، يعني زماني كه او هنوز به آهنگهاي عامهپسند كوچهبازاري روي نياوردهبود، در راستپنجگاه ساختهشده. دستگاهي كه پيچيدهترين دستگاههاي ايراني است و آهنگسازي در آن كار هركس نيست.
از «مشكاتيان» چند كار تكنوازي و دو نوازي نيز منتشر شدهاست. از آن ميان ميتوان به كنسرت فستيوال ايتاليا اشاره كرد كه در آن زندهياد «ناصر فرهنگفر» و«محسن كثيرالسفر» او را همراهي كردهبودند و اين اواخر كنسرت «لحظه ديدار» كه در آن شعر «اخوان» را به رسم «محمدرضا لطفي» با صداي خشدار خود خواند. بيشك او در تكنوازي نيز ميتوان از جمله سرآمدان روزگار شمرد.
«مشكاتيان» اين اواخر به شدت منزوي شدهبود. و به ندرت از او خبري ميشنيديم. شايد طبع مغرور خراسانياش در اين انزوا بيتاثير نبودهباشد. آخرين خبر را البته با درد و حسرتي عميق شنيديم. خبر درگذشتش در گوشه منزل در سن 54 سالگي.
بيشك همانگونه كه گفتهاند امثال او تكرار ناشدنياند. در ضمن بايد آفرين گفت به شوراي شهر و شهرداري و مردم فرهيخته نيشابور كه در بازگشتش به نيشابور و آرميدنش در جوار «عطار» سنگ تمام گذاشتند.
روحش شاد باد
· *مشكات : طاقي فراخ كه در آن چراغ نهند و قنديل گذارند.
· ** بختيار: استاد رودكي بود در موسيقي.
از درد سخن گفتن و، از درد شنيدن
با مردم بيدرد نداني كه چه درديست
مهرداد اوستا
چندي است براي دخترم كه به «توتو»ها عشق ميورزد چند «فنج» زيبا و دوست داشتني خريدهام. از آنجا كه نگهداريشان در فضاي اصلي منزل موجب آزار بانو ميشد، در راهرو منتهي به دستشويي سكني دادمشان. هرگاه، نيمهشب گذارم به آن راهرو ميافتد و ناگزير ميشوم از روشن كردن لامپ،بيچاره فنجها به گمان اينكه صبح شده و خورشيد دميدهاست از لانه خود بيرون پريده و شروع ميكنند به آواز خواندن! بيچارهها پس از 4 ماه هنوز تفاوت لامپ 60 وات و خورشيد جهانافروز را نميدانند. اين ماجرا به قول جلالالدين بلخي نقد حال ماست، كه در قفس محدوديتهاي دروني و برونيمان، هر مدعياي ميتواند با قد و قوارهاي در حد لامپ 60 واتي خود را به جاي خورشيد عالمتابِ حقيقت جا زند. تازه ايكاش اين مدّعيان در حد همان لامپ هم روشنايي بخش باشند. وگرنه برخي - به قول شاعر- با اتکا به ساعت شماطهدار خویش، بیچاره خلق را متقاعد کنند، که شب از نیمه نیز بر نگذشته است!
در اين روزان و شبان بيش از هر چه نگران حقيقتي هستم كه گرد و غبار اين حوادث چهرهاش را پوشاندهاست. و دراين شبهاي ارجمند بيش از هرزمان، خداي را خواندهام كه چهره تابناك حقيقت را بنماياندمان. دعا كنيد.
رسانه ضرغامي بار ديگر از منتقداناش انتقام گرفت. امشب رسانه به اصطلاح ملّي در اخبار 20:30 كه زردترين بخش خبري اين رسانه است، با پخش خبري گزينشي از محمدرضا شجريان، يگانه استاد آواز ايران، انتقام گرفت، تا همگان بدانند هتك حرمت آستان مقدس صدا و سيما، چه عاقبتي برايشان در پي خواهد داشت.
اينكه استاد شجريان، با وجود بايكوت شدن از سوي رسانه ضرغامي، نميبايست با شبكه تلويزيونيvOA درد دل كند، بحث ديگري است، كه متاسفانه ايشان از اين كجسليقهگيها قبلا هم به خرج داده، ولي واضح است، هيچ چيزي موجبات خشم رئيس صدا وسيما را فراهم نكرده، مگر اعلام اين نكته از سوي شجريان كه هيچگاه تلويزيون ضرغامي را نميبيند. و اين نكتهاي است كه با اندك دقتي در گزارش 20:30 ميتوان به آن پي برد.
آنچه رسانه ضرغامي را روز به روز منفورتر ميسازد، استفاده ماكياوليستي است از مذهب. چنانچه در همين گزارش تنها دو بخش از سخنان استاد پخش شد. يكي آنجا كه گفتهبود حذف صداي خواننده زن به معني حذف بخشي از موسيقي ماست. و ديگر اينكه هيچگاه تلويزيون ايران را نگاه نميكند. طبيعي است نشان دادن تصوير استاد با كراوات به خودي خود ميتواند از مِهر منادي «ربّنا» در دل توده مذهبي، كه توجهشان به قشر بيشتر است تا مغز، بكاهد، چه رسد به اين اظهار نظر در رابطه با موسيقي زنان كه خود ذنبي است لايغفر!
اما آيا شجريان، هيچ سخن ديگري بر زبان نراندهبود. گزارش خود 20:30 نافي اين ادعاست. مهم آن است كه بايد اولين ضربه، آخرين ضربه باشد، و همين است كه رسانه ضرغامي فقط بر آن بخشي انگشت ميگذارد كه او را به كار ميآيد. چرا كه اگر امسال موفق به حذف «ربّنا» از سفره افطار مردم نشد، بايد تا رمضان آينده فسق اين مطرب خائن كراواتي را به اثبات رساند!
و اما چند سوال: آيا ادعاي شجريان در مورد موسيقي زنان تازگي داشت؟ خير. اين سخني است كه او در گذشته نيز بارها گفته و حتا از شاگردان زن خود نيز نام برده است.
آيا در حالي كه تعدادي از فقها، از جمله شخص آيتالله خامنهاي، فتوا به مباح بودن استماع صوت خواننده زن دادهاند (البته با ذكر شرايطي كه درباره عموم زنان صاحبنام فعال در حوزه موسيقي اصيل ،صادق است) سخن يك موسيقيدان درباره لزوم توجه به آواز زنان، خيلي هنجار شكني است؟
ديگر اينكه آيا جرم شجريان از جرم اينهمه هنرپيشهگاني كه بارها فيلم پارتيهاي شبانهشان منتشر شده، و نه تنها با آنها برخوردي نشده، بلكه ايفاگر نقش صحابه ائمّه در سريالهاي فاخر!مذهبي! تلويزيوني شدهاند و در نهايت از آنها توسط خود عزّت خان ضرغامي تقدير به عمل آمده، سنگينتر است؟! قطعا، آري. جرم شجريان سنگينتر است ازينروي كه به ساحت مقدّس رسانه ضرغامي اعتراض كرده. وهر كه به رسانه ضرغامي تعرض كند، گويي به خود ضرغامي تعرض كردهاست. و هر كس به ضرغامي متعرض شود، حكمش سبّالنبي است، و حتّا از آن بالاتر!
مهم نيست كه 30 سال به هر مناسبتي از «ايران، اي سراي اميد» شجريان بهره گرفتهايم. مهم نيست كه سي سال از «ايران خورشيدي تابان دارد» او استفاده كردهايم. مهم نيست كه درهشت سال جنگ با «بشنويد اي گروه جانبازان»اش جوانان را تهييج كردهايم به نبرد با دشمن خونخوار. مهم اين است كه او اكنون در مخالف بيدادِ ضرغامي ميخواند، واين است كه بايد آوازش را در گلو شكست!
به سان شما
بی شمارها؛
با تار عنكبوت
نوشتند روي باد
كاين دولت خجسته جاويد زنده باد!
سالهاست، هرگاه كساني تازه به قدرت ميرسند و از پيروزي خود سرمستاند. اين شعر شفيعي كدكني را با خود زمزمه ميكنم.
فرشتهاش به دو دست دعا نگه دارد
پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید.
دیری ست،
مثل ستارهها چمدانم را
از شوق ماهيان و تنهايي خودم
پركردهام، ولي...
هماكنون باخبر شدم كه استاد محمدرضا شفيعي كدكني، پنجشنبه شب گذشته، ايران را به مقصد آمريكا ترك كردهاست. اين شاعر و استاد بلندآوازه ادبيات فارسي كه به دعوت دانشگاه پرينستون عازم آمريكا شده، و اين در حالي بوده كه غير از خانواده استاد، هيچكس ديگر به بدرقهاش نشتافته است.
دیروز در حالی در باره آیینهاي براي صداها مينوشتم كه گمان نميكردم آيينه از اين ديار رخت بربستهاست!
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
سعدی
ياد ده ما را سـخنهاي دقيق
كه تو را رحم آورد آن اي رفيق
هم دعا از تو، اجابت هم زتو
ايمني از تو، مهابــــــت هم زتو
گر خطا گفتيم اصلاحش تو كن
مصلحي تو اي تو سلطان سُخُن
*********
آن يكي الله ميگفتي شبي
تا كه شيرين ميشد از ذكرش لبي
گفت شيطان آخر اي بسيارگو
اينهمه الله را لبيــــــــــــــــك كو؟
مينيايد يك جواب از پيش تخت
چند الله ميزني با روي سخت؟
او شكسته دل شد و بنهاد سر
ديده در خواب او خضر را درخضر
گفت هين از ذكر چون واماندهاي
چون پشيماني از آنكش خواندهاي؟
گفت لبيكم نميآيد جواب
زان هميترسم كه باشم رد باب
گفت آن الله تو لبيك ماست
وآن نياز و درد و سوزت پيك ماست
ترس و عشق تو كمند لطف ماست
زير هر يارب تو لبيكهاست
جان جاهل زين دعا جز دور نيست
زانكه يارب گفتنش دستور نيست
بر دهان و بر دلش قفلست و بند
تا ننالد باخدا وقت گزند
درد آمد بهتر از ملك جهان
تا بخواني مر خدا را در نهان
خواندن بيدرد از افسردگيست
خواندن بادرد از دل بردگيست
ببینید معرفی کتاب حدیث بندگی و دلبردگی را در وبلاگ زندگی، كتاب و ديگر هيچ
زمستان 74 بود كه مشغول گذران دوره سربازي در نيروي زميني سپاه ارومیه بودم. شبي از شبهاي سرد زمستان، كه زمستانش سخت سرد بود و نه مثل اين سالها بيغيرت، به جرم تمرد از مافوق، شب را در بازداشتگاه خوابيدم. بازداشتگاه اتاقكي بود 1*2 (چيزي شبيه سلول انفرادي) در فاصله حدوداً 20 متري درياچه اروميه. اتاقي تاريك، ظلمات محض، با موكتي كه لايهاي يخ نازك روي آن را پوشانده بود و البته بدون بخاري. شب را تا صبح با سرماي استخوانسوز زمستان دست و پنجه نرم كردم، دست و پنجه نرم كردني! سرما ابتدا استخوانهايم را ميسوزاند. كمكم به درد مبدل گشت و ...
يادش بخير آن سالها، كه رسيدن نيمه شعبان را همچون نوروز انتظار ميكشيديم، انتظاري كودكانه، ناب و بيغش. نيمه شعبان كه ميرسيد مثل اين زمان نبود كه شهرياران، شهر را به بركت سيم و زري كه به زور از رعيت ستاندهاند نورباران كنند. كه برپايي جشن كار صاحبدلان بود و بس. گرچه مردم را آن بضاعت نبود كه همه شهر را نورافشان كنند ولي در شهر بيشتر نور نيمه شعبان به چشم آمدني بود تا نور چراغهاي رنگارنگ. كوچه به كوچه را با طاق نصرت آذين ميكردند. وما چه شادمانه به آنها مينگريستيم. خاصه آنجا كه مومن زيركي به فكر كودكان هم بود و بخشي از طاق را به كودكان اختصاص داده بود، تا با چند اسباببازي جذاب، اسباب سرور آنها را مهيا كند. و ما سالي نبود كه نيمه شعبان فرارسد و بيقرار رسيدن به آن مجلس نباشيم. آن سالها نيمه شعبان عيد مومنان بود و همآنان بودند كه براي ميلاد منجي خود جشن ميگرفتند. نه بلديه و ... . آن سالها از بلندگوها صداي دلنشين گروه سرود كودكان مهديه مرحوم عابدزاده به گوش ميرسيد كه چه آرام و دلنشين ميخواندند:
چون نيمه ماه آمد بقية الله آمد فرزند زهرا،مهدي دلدار دلها آمد...
و مثل مداحان امروزه نعره نميزدند و عربده نميكشيند كه در جشن ميلاد مهدي شوري بپا كنند. سرودها گرچه گاه حتا محزون مينمود ولي درآن معنويتي موج ميزد كه هزار بار رجحان داشت بر دستافشاني و پايكوبيهاي اين زمانه مداحان، كه به بهانه يفرحون لفرحنا، از شكستن هيچ حريمي فروگذار نميكنند.
اي گل نرگس زغمت همه شب گريه كنم تا سحر...
آن سالها در اين ايام از هشت سوي جعبه جادو، شبانه روز يا دلقكبازي شومنها پخش نميشد، يا هنرنمايي مفاخر موسيقي پاپ و يا افاضات مداحان پاپ و جاز و راك و... كه اصلا تلويزيون محمدهاشمي در اكثر شهرهايمان 1شبكه داشت با روزي 6 ساعت برنامه، نه همچون رسانه ملي عزتخان ضرغامي با 8 شبكه كه براي لحظه لحظه عمرت برنامه ريزي كند.
آنسالها آرزومان اين بود كه امام زمان بيايد و رزمندگان ما را نصرت عطا فرمايد و كار صدام را يكسره كند. وفكر ميكرديم بزرگترين دشمن آقا ريگان است و صدام! و فكر نميكرديم اصليترين دشمنانش هرزهدرايان مدعي انتظار اويند.
آن سالها با خود زمزمه ميكردم:
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي دل بي تو به جان آمد، وقت است كه باز آيي
و حال در دل ميگويم:
ترسم آنروز كه از قله فرود آيد مرد سيصد و سيزده آدم نتوان پيدا كرد!
اي كاش دينمان مردمي ميماند. كه حكومتي شدن دين چه بلاها كه بر سر اين گوهر آسماني نميآورد؟ ايكاش از وسوسه سالوس در امان ميمانديم و به مالهاي حرام زادروز آن موعود را جشن نميگرفتيم. اي كاش...
با اين همه، اي كاش ببينيمش و ببيند ما را...
سالهاست كه هرگاه ذكر آن منجي موعود ميرود، شعر زيباي زير را از سايه با خود زمزمه ميكنم. با اينهمه شعري كه درباره آن حضرت ديدهام، هيچ يك، به اين اندازه، برایم امید بخش نیست.
هزار سال در اين آرزو توانم بود تو هرچه دير بيايي هنوز باشد زود
تو سخت ساخته ميآيي و نميدانم كه روز آمدنت، روزي كه خواهد بود
و گاه با خود زمزمه ميكنم:
مگر دراين شب ديرانتظار عاشقكش به وعدههاي وصال تو زنده دارندم.
روز آمدنش روزيمان بادا!
سازمان بهشت زهرا قبرها را پيش فروش ميكند!
هموطنان تهراني بشتابيد! بشتابيد!
اغتشاشگران؛ بشتابيد! حراجش كرديم.
*خبري وقيحانه دراخبار سراسري رسانه ملي پخش شد مبني بر پيش فروش قبور بهشت زهرا
به گمان من در اين انتخابات، همه به تعبير رايج عاقبت بخير شدند. از محمود تا ميرحسين! ازبسيج و سپاه تا نيروي انتظامي! از رسانه ملي( و به تعبير دوستي ميلي) و كيهان تااعتماد و اعتماد ملي و….
از جمله كسان كه سرگذشتشان بسيار غبطهبرانگيز است! روشنفكرانند. به ليست حاميان و شركتكنندگان در اعتصاب غذاي اكبرگنجي( عضو حلقه كيان و مدير مسئول ماهنامه راهنو) در مقابل مقر سازمان ملل( نيويورك) بنگريد:
دومین سانحه هوایی در فاصله زمانی کمتر از ۱۰ روز به وقوع پیوست. تلفات زمینی- كه البته بيشتر مربوط به آسمانجُلها ست - در خور توجه نیست!